شمارهٔ ۹۵۲
افتاده سرشکم زپی نرگس جادوچون طفل سراسیمه که رفت از کف آهو
یکجا نظرم وقف کمانخانه ابروستیکسو دل شیدا بکمند خم گیسو
من ترک می و صحبت معشوق نگویمهر چند کند محتسب شهر هیاهو
خوش گفت مرا دوش حکیمی بنصیحتزنهار مگو ترک می و طلعت نیکو
خوش رایحه شد زلف تو از پرتو رخسارتا عود بر آتش نگذاری ندهد بو
مینای می و ما وسر زلف نکویانایشیخ تو و کوثر و حور و در مینو
ساقی چو حریف است چه اندیشه غلمانمیخانه چو مینوست بهل قصه بیکسو
ای موت و حیاتم بلب لعل تو پنهانآباد و خرابم به اشارت دو ابرو
ای کودک سر خوش چو توئی ساقی مستانشیخ از چه کند طوف حرم را به تکاپو
این سان که تو را جای بچشم من شیداستکی سرو چنین معتدل آید بلب جو
گر بختی عقلم بکند سرکشی امروزاز عشق عقالش بنهم بر سر زانو
زنجیر کجا رافع سودا شود او راآشفته که عمریست پریشان شده زآن مو
یک قبه زایوان تو این سبعه سیاریک پرده زکریاس تو این پرده نه تو
ای مایه توحید علی شاه ولایتمن در تو گریزانم از گفته بدگو