شمارهٔ ۷۴۶
چگونه از لب جانانه کام برگیرممگر که از سر و جان یکدو گام برگیرم
بزیر زلف مرا کام دل حوالت کردزکام اژدر برگو چه کام برگیرم
بهشت و حوری و غلمان گرم به پیش آرندنه عاقلم دل اگر زآن غلام برگیرم
بهای سیم تنان نیست خرمن زر و سیمبنقد چون دل از آن سیم خام برگیرم
اگر بطوف خرابات ره دهند مرادل از زیارت بیت الحرام برگیرم
رسید ساقی مهوش بدست ساغر میبیا بگوی که دل از کدام برگیرم
هلال گوشه ابرو از آن نمود که منزسر کسالت ماه صیام برگیرم
بجهد بر در میخانه دوش آشفتهنهاده جامه تقوی که جام برگیرم
به سایه علم مرتضی کشیدم رختکه دل ز وحشت روز قیام برگیرم