شمارهٔ ۱۲۱۴
حدیث درد دل ای باد با جانان من گفتیخطا کردی که این درد نهان با جان من گفتی
گرفتم درد عشق از دل سپردم در میان جاندر افغان دل که با جان قصه جانان من گفتی
طبیبان درد رنجوران خود پوشند از یارانچرا با مدعی هم درد درمان من گفتی
گذشت از بوستان و بر سرای او مجاور شدمگر با باغبان از لاله و ریحان من گفتی
مبادا رنجه گردد یوسفم در مصر نیکوییچرا از بیتالاحزان و غم کنعان من گفتی
همه سیلاب خونین بارد امشب ابر کهساریمگر با او حدیث از دیده گریان من گفتی
حدیث از بحر عمان رفت و لؤلؤ در کنار اوکنایت همنشین از دیده و دامان من گفتی
شمردم بر در میر مؤید رتبه کیوانخطاب آمد که امشب وصف از دربان من گفتی
ز مِهر سر به مُهر دل مرا سینه نبود آگهتو فاش ای دیده با مردم غم پنهان من گفتی
کشیدی قصه طولانی از آن زلف آشفتهچه شد کامشب حکایت از سر و سامان من گفتی
زبانه میکشد آتش در افغان خلق در محشربه دوزخ گوییا یک شمه از عصیان من گفتی
به جز حب علی کفر است در ایمان درویشاندلا خوش نکتهای از کفر و از ایمان من گفتی