شمارهٔ ۱۲۱۳
تو را سزاست ببالا لباس دارائیبکوب نوبت وحدت بکاخ یکتائی
تو حسن داری و خوبان بخویش مغرورندتو گنج بخشی و قارون بلاف دارائی
بصیرت از تو در این پرده دید مردم چشموگرنه کس نشنیده زپیه بینائی
اگر که قدرت تو پشه ای برانگیزدفتد زهیبت او پیل از توانائی
اگر زحسن خود او را نه بسته ای زیورچگونه یوسف مصری کند خودآرائی
بکنه ذات تو هرگز نبرده ره امکانبگو حکیم بنه فکر خام سودائی
پی شناختنت معترف بعجز احمدمگر تو در صفت خویش خود بفرمائی
مظاهر تو نبی و علی و اولادشاز این ظهور مگر در میان ما آئی
پناه میبرد آشفته بر در حیدرکه از کرم در رحمت بر اوی بگشائی
مدر تو پرده آشفته را بپنجه عدلروا مدار زدرویش خویش رسوائی