شمارهٔ ۵۵۶
ای چشم بدان زدیدنت دورظلم است فراق ظلمت و نور
ما چشم بدیگران نداریموقف است نظر بروی منظور
در حشر که نوبت نشور استهنگام بروز حکم و منشور
عاشق برضای دوست طالبزاهد بهوای جنت وحور
هر کس که بخاک کوی تو خفتاز جا نرود بنفخه صور
مستسقی عشق کی شکیبداز کوثر و سلسبیل و کافور
هر کس که اسیر زلف یار استباشد خبرش زشام دیجور
کاو شد بهلاک خویش ناچارباباز چو پنجه کرد عصفور
عشقت نتوان نهفت در دلآتش نشود به پرده مستور
ایمان نه به روزه و نماز استزاهد نشوی بخویش مغرور
ای آب حیات رحمتی کنکز هجر تو سوخت جان مهجور
هر چند زدیده دور رفتیحاشا که زچشم دل شوی دور
آشفته که بود آنکه آوردشکر زنی و عسل ززنبور
تا مهر علی بسینه جا کردشد کعبه دل چو بیت معمور
تا پای سگ درش ببوسممن جهد کنم بقدر مقدور