شمارهٔ ۵۵۵
یارش مخوان که شکوه کند از جفای یاریا بر رضای خود نه پسندد رضای یار
گر کار یار حمل کنی بر خطا خطاستباید صواب محض شماری خطای یار
قربان کشند و خوان بنهند از برای دوستما خویشتن بخون بکشیم از برای یار
نام حبیب کس نبرد پیش مدعیحاشا که با رقیب بگویم جفای یار
هیهات کز جفا بنهم دامنش زدستبا تیغ برندارم سر را زپای یار
ما را هوای حور و قصور بهشت نیستجا کرده است در سر ما تا هوای یار
باغ نعیم بی تو بود آتش جحیمطوطی و حور کس ننشاند بجای یار
آشفته شیخ شهر بذکر و نماز شبما راست ورد صبح و شبانگه دعای یار
آفاق سربسر همه در سایه علی استما افتاده سایه صفت از قفای یار