گنج

شمارهٔ ۵۵۴

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: ور۱۳ بیت
تا بدبستان دل عشق شد آموزگارکس زفلاطون عقل می نبرد انتظار
باده که غفلت زده است مست کند هوشیارساقی خاصان بیار آینه کردگار
بیهده نبود نظر وقف رخ هر نگارکاینه رویان شدند مظهر پروردگار
شاهد بزم ار توئی شمع ندارد فروغساقی دور ار توئی باده ندارد خمار
وه چه دیار است حسن کاب و هوایش کندلشکر طفلان در او صف شکن و نی سوار
مردم هشیار را طاقت بار تو نیستبختی سرمست را عشق کشد زیربار
زخم تو گر میزنی مرهم جان پرور استزهر تو گر میدهی به زمی خوشگوار
بر رخ چون آفتاب اژدر گیسو بتابتا ید بیضا کنی معجز موسی بیار
عشق تو تا در دل است منع فغانم نکندیگ نیفتد زجوش تانه نشیند شرار
هستی تو شد غبار آینه یار راآب بریر از مژه تا بنشانی غبار
صبر و قرار و سکون از من مسکین مخواهخواسته آشفته را زلف تو چون بیقرار
دفتر اشعار من غیرت عمان شدهبسکه در مدح سفت خامه گوهر نثار
مدح ولی خدا شمع هدی مرتضیشافع روز جزا حیدر اژدر شکار