شمارهٔ ۳۰۴
در گوش به جز عشق توام زمزمهای نیستدر سر به جز از شور توام همهمهای نیست
در دیر و حرم مطرب و مؤذن همه در ذکرجز یاد تو هرجا شنوم زمزمهای نیست
از صدر ازل هرچه بگفتند و بگوینداز دفتر حسن تو به جز شر زمهای نیست
از سلمی و شیرین و زلیلا و ز عذرامقصود یکی بوده و باشد، همهای نیست
ای شیخ جهانی ز تو فردا به تظلمبر ما به جز از خون رَزان مظلمهای نیست
ای خواجه چه نازی ز حشم یا خدم خویشآسوده کسی کش گلهای و رمهای نیست
آشفته بود از شب هجر تو مشوشاز روز حسابش به درون واهمهای نیست
من خود ز سگان در شاهنشه طوسماعمال به جز حب بنیفاطمهای نیست
ماییم و ولای تو و بیزاری از اغیارجز محکمه حیدر هم محکمهای نیست
در اول و آخر ز علی گوی و ز قائمعنوان به جز از آن و جز این خاتمهای نیست