شمارهٔ ۶۱
نقش یوسف تا بکی نقاش بر دیوارهایوسف ار داری بیاور بر سر بازارها
باغبانا گر تو بیرون میکنی ما را زباغبوی گل شاید شنید از رخنه دیوارها
من که دارم یکختن نافه ززلفت در ضمیرمنت بیجا نخواهم بردن از عطارها
کی بگوش از سینه و دل آیدت بانگ سرودنشنوی جز ناله اندر منزل بیمارها
حرفها آموخت رندی دوشم از اسرار عشقبود در هر حرف او پنهان بسی اسرار ها
شایدش گر فاش گوید سر حق در انجمنهر که چون حلاج خوش کرده است جابردارها
هر چه بر ذرات عالم عرضه شد روز ازلمن گزیدم عشق خوبان را زدیگر کارها
بار دلها داشت زلفش دل بزیر بار زلفوه که بر بار دلم افزوده شد سربارها
نه بدیرم هست راه و نه حرم ای همرهانعشق بازان فارغند از سبحه و زنارها
گر بگیرد شحنه ام یا شیخ تکفیرم کندکسوت مستان تو عاری بود از عارها
مشکل آشفته نگشاید زشیخ خانقاهعقده کس حل نشد جز بر در خمارها
تا نسوزم زآتش عصیان ببالا دوختمکسوتی کز حب حیدر داشت پود و تارها
راه ایمان میزند آن چشمکان کافرتبر که شاید داوری بردن از این عیارها
بر در میرمؤید آنکه چون نوشیروانهست از دیوان عدلش در جهان آثارها