شمارهٔ ۸۹۱
دعوی عشق میکنم کذب شده دعای منرفتی و مانده ام بجا وای من و وفای من
تنگ شده است عیش دل بیگل گلستان دلرفت بهار و شد خزان تا چه کند خدای من
چون جرسم بغلغله طی نشده چه مرحلهباد صبا بقافله خیز و ببر دعای من
مردم دیده خون شوی وز نظرم برون شویتا نه کنی به پیش کس فاش تو ماجرای من
آه سحرگهی بود محرم ماه خرگهینامه دل باو رسان قاصد بادپای من
دم زنوا فروهلد برقش از درون جهدگر بشبی در انجمن نی شنود نوای من
در غم عاشقی زدل خواست گواه مدعیچهره و اشک و آه من شاهد مدعای من
وه که خلیل کی کند بابت بتکده چنینکان بت پارسی کند با دل پارسای من
آشفته جز از علی بیم و امید خود نبرکاز تو بود بهر دو سر خوف من و رجای من