شمارهٔ ۸۹۰
صرف خیال دوست شد منصب و جاه و مال منکرد کمال من فلک از چه سبب وبال من
غنج دلال و عشوه ات ناز تو و کرشمه اتگشت نصیب این و آن وای من و خیال من
آه که کرد مدعی وه که نکردم دلبرمشرم زآب دیده دیده و رحم بر انفعال من
گر تو بمحمل اندری من دومت چو سگ زپیقافله جمله غافلند از من و اتصال من
خون جگر بخورد او دادم و پروریدمشچید رقیب عاقبت میوه زنونهال من
خیزم و افتمت زپی ایمه کاروان منگر نگری به باز پس گریه کنی بحال من
یا که به پیچ مرحله یا برسان بقافلهچون شود از خدای را رد نکنی سئوال من
آشفته من کبوترم بر درو بام حیدرموه که زسنگ حادثه چرخ شکسته بال من
طوف کنم به بتکده درد کشم به میکدهخضر بگو که جرعهای نوش کن از زلال من