شمارهٔ ۹۰۱
ابریست کاو ندارد آثار فیض بارانچشمی که گریه اش نیست روز وداع یاران
لعل تو در شکرخند پرگریه چشم عاشقبر خنده گل آری ابر است اشکباران
جانا قرار رفتن بهر سفر نهادیگویا حذر نداری از آه بیقراران
غوغای دوستداران در فرقتت عجب نیستدر هجر گل عجب نیست نالند اگر هزاران
در هیچ گلستانی بی خار بن نبینیخارند عشق بازان در کوی گلعذاران
در میکده چه سر است یا رب که اندر آنجاگیرند تاج شاهی از خیل خاکساران
درویش کسوت فقر بر تن اگر کند راستعار آیدش که پوشد تشریف شهریاران
یارب چه زور و پنجه است در کودکان اینشهریک نی سوار از این خیل تازد بشهسواران
گفتی بوقت رفتن بردار توشه از وصلدرد خزان نداند آسوده در بهاران
کی یادگار باشد از قامت دلارامگر سرو صد هزار است در طرف جویباران
نشناختی زوصلش آشفته هجر آیدباشد عذاب دوزخ بهر گناه کاران