شمارهٔ ۱۰۸۸
تو را که گفت مرا از نظر بیندازیروی بشهر غریبان وغیر بنوازی
اگر بمهر حبیبت بغیر در جنگیضرورتست که با یکجهان در اندازی
زبیم غمزه چشمت دلم زجا نرودزکافران نگریزد مجاهد غازی
بکوی ما بزند شانه آنقدر بر زلفچرا بخون دل خلق میکند بازی
تو را که آدمئی فرق نیست با حیوانزخیل جانوران تو بعشق ممتازی
نیاز خسته دلان جوی و لقمه را بگذاردر این دو روز که در نعمتی و در نازی
زدل شکایت بیجا مکن مدام ای اشکاز آن زخانه برونت کند که غمازی
زچنگ و بط و عود و ترانه مطربمرا نبود چو بانگ جرس دیگر سازی
چو روزگار بود در کمین تو آن بهکه خویش را بحریم علی در اندازی
امیر مشرق و مغرب خدیو کون و مکانپناه پارسیان در قلمرو تازی
رود بجلد سگان تو هر شب آشفتهسگی ز خود بشمر این کمینه شیرازی