گنج

شمارهٔ ۸۱۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ستم۶ بیت
زآن دهانم داد دشنامی که من می‌خواستمبعد عمری دید دل کامی که من می‌خواستم
جست دل زلف دلارامی که من می‌خواستمیافته امشب دلارامی که من می‌خواستم
سوزی اندر بلبلان افکند و آتش زد به گلداشت باد صبح پیغامی که من می‌خواستم
از چه پیر می‌فروشانم ز جامی خم نکردبود در پای خُم آنجا می که من می‌خواستم
بود چشم شوخ او را زلف خالی توامانداشت بر کی دانه و دامی که من می‌خواستم
زاهدی را دید عاشق گشته رندی دوش گفتجمع شد آن کفر و اسلامی که من می‌خواستم