شمارهٔ ۴۸۷
روزگاریست که ارباب ریا معتبرنداهل تزویر بر اصحاب صفا مفتخرند
بیبصر بوالهوسان بس که شده محرم رازهمه در سرزنش و شنعت اهل نظرند
مویسان عاشق صادق پی دلجویی دوستکامجویان ز میان دست هوس در کمرند
خفتگان را زده سر کوکب طالب ز افقشبنشینان هواخواه ستاره شمرند
نوبت بالفشانی همه با مرغ شب استآه از این قوم در این دور که صاحبنظرند
جام اغیار لبالب ز می وصل نگارخیل عشاق همه خسته و خونینجگرند
بس که بیگانه فراوان شده در کشور عشقآشنایان وفاپیشه به فکر سفرند
هرکجا سر بنهی پای نهندت بر سرگویی این طایفه مردن نه ز جنس بشرند
هرکجا مال کنی بذل پی جان تواندتو به آنان که دهی نفع تو را بر ضررند
یک جهان خیل منافق شده در شهری جمعاولیای تو همانا که به ملک دگرند
دست آشفته بگیر ای که تویی دست خداکاین حریفان دغل جمله مطیع عمرند