شمارهٔ ۶۱۱
بر عشق صبر میکنم و بر جراحتشوز عقل میگریزم و داروی راحتش
ملک دلی که خیمهٔ واجب در او زنندممکن چگونه پای گذارد به ساحتش
زآن منظر صبیح چه گویم که در جهانصبح ازل نمونه بود از صباحتش
محتاج چاشنی است اگر خوان پادشاستتا چاشنی گرفته نمک از ملاحتش
در آینه قبیح نماید رخ قبیحغفلت مکن حکیم ز وجه قباحتش
عارف شراب ناب کشد گرچه شد حرامزاهد به آب ساخته و با اباحتش
ماهی اگر که راحت خود را در آب دیدجوید سمندر آتش بر استراحتش
گفتی چو چشم یار بود نرگس چمنبگشای چشم و نیک ببین در وقاحتش
شاید اگر که خیره بماند در او عقولبیند چو لطف عنصر او در سماحتش
پیغمبری که گفت انا افصح از ازلکندست در حقیقت واجب فصاحتش
آشفته یافته نمک مدح مرتضیشاید که التیام پذیرد جراحتش