شمارهٔ ۱۱۲۰
ببینمت که در پی آزردن منیتیغت بدست و بر سر عاشق نمیزنی
مستغنی است حسن تو از وصف این و آنخورشید خود دلیل خود آمد بروشنی
در راه باد زلف پریشان چه میکنیدلهای خستگان زچه هر سو پراکنی
روزی گذر بکشته بیحاصلان بکنکاندوختیم بشوق تو ای برق خرمنی
من برکنم دل از رطب وصل تو مگرکز باغ دهر نخل وجودم تو برکنی
لبریز شیشه ایست دل از مهر تو ولیاصرار میکنی تو که این شیشه بشکنی
خرقه بمی بشستم و رفتم بخانقاهشیخم زدر براند که آلوده دامنی
آلوده ای تو دست نگارین بخون غیربا دوستان مشفق داری چه دشمنی
روئین تنت به تیر نظر پایدار نیستدیبا چگونه تابد با تیره آهنی
چون گوی میرود سرما از قفای توشاید گرش بحلقه چوگان در افکنی
آشفته سر بکوی مغان نه که میکندعرش برین بخاک در او فروتنی
خاک نجف سرای علی عرش معنویکاندر هوای او نسزد مائی و منی
دیر مغان اهل حقیقت که اندر اوپیغمبران گرفته مکان بهر ایمنی