گنج

شمارهٔ ۱۱۵۷

چرا به بزم رقیبان حدیث دوست نگفتیبست نبود خلاف مؤالفت که برفتی
دل رمیده ما را که مرغ وحشی بودشکار خویش نمودی و دام بازگرفتی
نه پایدار بماند عهدهای سخت که بستینه استوار بود گفتهای سست که گفتی
تو مرغ زیرک و جا آشیانه عنقاکدام دانه بزیرم که تو بدام من افتی
دریغ ودرد که بی پرده گفت مردم چشممحدیث عشق که اول زمردمان بنهفتی
نهاده دوش من و دیده سر بخاره خاراتو خوش به بستر دیبا ببزم غیر بخفتی
بیا زشوق تو آشفته خاک راه علی کنزنوک خامه در نظم آبدار که سفتی