گنج

شمارهٔ ۱۶۸

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: است۱۰ بیت
آن فتنه زانجمن چو برخاستشد قامت او قیامتی راست
شنعت نزند بعشق بازانهر کس که زرمز عشق داناست
بالای تو گر بلاست شایدهر فتنه و هر بلا زبالاست
بر خواسته ی زبزم و امانقش تو گمان مبر که برخاست
از غارت دل نمیشوی سیرای ترک مگر که خوان یغماست
از چیست زه کمانت ای عشقکش چوبه تیر نخل خرماست
تو کسوت زشت خود بیفکنکان نقش ازل تمام زیباست
آئینه صاف زنگ بگرفتاز رنگ تعلقی که بر ماست
آشفته سگ در علی شداین مرتبت از خدای میخواست
از خاک در تو سر نپیچمزیرا که پناه آدم اینجاست