گنج

شمارهٔ ۱۱۱۷

سلطانم ار بسازم زآن خاک در کلاهیخورشیدم ار بسایم روئی بخاک راهی
کی آمده ببازار سروی بساق سیمینبا کس سخن نگفته اندر وثاق ماهی
آن گاه در غروب و رویت مدام تابانحسن تو راست خورشید روشن برین گواهی
نه شکوه اش زقتلست جویای قاتلست آنگر بشنوی بمحشر فریاد دادخواهی
چون هست تیر غمزه با آن سپاه مژگانتو فوج خصم بشکن بی لشکر و سپاهی
تو خود مسیح وقتی با صد مقام افزونکاز گفتنی دهی جان کز کشتنی نگاهی
گر ماه و مهر پیشت لافی زنند از حسنبر خرمن مه و مهر آتش زنم زآهی
تا ماه و خور نگویند ما روشنیم بالذاتآئینه را نگهدار در پرده گاه گاهی
جز دوستی حیدر ما را ثواب نبودزیرا که غیر بغضش نبود دگر گناهی
آشفته گر بروید مهر گیا زخاکمشاید که نیست جز مهر در این چمن گیاهی
شاید اگر بگیری دست چو من گدائیچون تو به خیل امکان بالجمله پادشاهی