گنج

شمارهٔ ۷۵۵

از که آوردی ای صبا پیغامکز توام بوی جان رسد بمشام
غمزه کافرش مسلمان شدیا بود باز رهزن اسلام
ترک او کرده ترک خون خوردنیا همان هست مست و خون آشام
طره او بقصد طراری استیا که برچیده است از ره دام
چیست احوال چشم بیمارشکه بدوران اوست خواب حرام
حال هندوی خال او چونستکه بر آتش نشسته خوش بدوام
گر زچشم و لبش حدیث کنینقل و می هست شکر و بادام
لب او هیچ نام ما بردیخواه باشد دعا و یا دشنام
مشتری بر شکر فراوان داشتیا گرفته مگس زشور آرام
آمده وقت پرسش خاصانیا هنوزش بود هجوم عوام
ابروانش هنوز خونریز استیا که کرده است تیغ را به نیام
زلفش از راه غیر دام گرفتکاید آشفته و رسد بمقام
بازگو از منش زراه نیازبازگو از منش بعجز تمام
ای زعشق تو مرد و زن رسواوی زسودای تو جهان بدنام
اگرت میل جویبار صفاستباز در گلشن وفا بخرام
شوقت ارکاست از هوسناکانعشق ما هست همچنان بدوام
من و ناکامی بلای فراقتوسن عقل را بریده لجام
گر تو را از شکاما عار استدل وحشی بکس نگردد رام
یا دل خسته باز پس بفرستیا بیا و السلام و نامه تمام
و گر این دو نمیکنی ناچارشکوه آرم زتو به میر کرام
کار فرمای آسمان و زمینعلی عالی آن امام همام