گنج

شمارهٔ ۳۶۵

قافیه: انمیاید۸ بیت
کسی سر از قدم یار برنمی‌گیردکه جان دهد دل از این کار برنمی‌گیرد
تو برق عالم اسراری و عجب که ز توشرر به پرده اسرار برنمی‌گیرد
عبث به چشم تو گفتم که خون خلق مخورکه مست عادت هشیار برنمی‌گیرد
به تن چو بار گرانست جان بگو جانانچرا ز دوش من این بار برنمی‌گیرد
بزن تو تیغ به سر مدعی که من سپرمبه تیغ یار دل از یار برنمی‌گیرد
چرا که سوز درونست همچو شمع به دلعجب که شعله به یک بار برنمی‌گیرد
مگو که کشته تیغ تو جان به سختی دادکه دل ز لذت دیدار برنمی‌گیرد
اگر به دوزخ آشفته را بسوزانیکه دل ز حب ده و چار برنمی‌گیرد