شمارهٔ ۳۵۶
خامه تا نقش تو مصور کردعشق بر حسن تو نماز آورد
همچو شیطان رجیم شد زازلهر که بر خاک پات سجده نکرد
با تو زهر مذاب شیرین استبی تو قند و شکر نشاید خورد
صدف بحر صنع را نازمکاینچنین گوهر ثمین پرورد
گر زخار مژه نیندیشیدیده فرشی براه تو گسترد
همه دلها گریخت در مویتچشم مست تو بسکه عربد کرد
روی دلدار کی عیان بینیتا نخیزی تو از میان چون گرد
قول ناصح چو باد و عشق آتشآتشم کی زبان گردد سرد
آدمی کاو نه دوستدار علیستآدمی روست نی زنست و نه مرد
طایف کعبه بی ولای علیگو بگرد مقام و رکن مگرد
دل آشفته راست درد دواگو بمیرد طبیب از این درد