شمارهٔ ۳۵۵
بده ساقیا باده زآن جام سرمدکه با عقل شد نفس سرکش ممهد
از آن می که تابد از او نورحیدراز آن می که نازد باو شرع احمد
از آن می که آمد علی ساقی اواز ان می که سرخوش از او شد محمد
از آن می که نوشید شاه شهیدانتأسی از او بر پدر کرد و برجد
از آن می که نوشید در نجد مجنونبزنجیر دیوانگی شد مقید
کران تا کران مست از آن نشئه بینمچه برو چه بحر و چه کوه و چه سرحد
برین تخت تکیه نکرده است عاقلکه جم جام بنهاد و کاوس مسند
گر آئی بیاید مرا عمر رفتهمگو نیست در دهر عمر معود
زمجد و بزرگی دوران تو بگذرکه گردی بروز قیامت ممجد
بآشفته زان جام وحدت ببخشاکه توحید گوید بتائید سرمد
بمیری دلا گر تو در حب حیدربمانی تو باقی به عالم مخلد