شمارهٔ ۴۰۰
هر که دل در خم آنزلف پریشان داردداند آنحال که گو در خم چوگان دارد
چشم من دیده منجم بشب هجر و بگفتنظری هست در این خانه که باران دارد
میزند خون دلم موج همی بر سر موجقلزم دیده ام امشب سر طوفان دارد
آورد موج سرشکم در خونین بکنارکی چنین لؤلؤ مرجان کون عمان دارد
ایمن از آفت اهریمن خط کی ماندخاتم لعل تو گر نقش سلیمان دارد
اگر آن پنجه سیمین و کمند گیسوستدست بربسته دو صد رستم دستان دارد
مرغ روح است پرافشان بهوای قد توگرد سرو چمن از فاخته افغان دارد
دردمند غم عشقیم طبیبا بگذراین نه دردیست که پنداری درمان دارد
هست بیشک خبر از سینه صد چاک منشهر که اندر نظر آن چاک گریبان دارد
چشم تو منظر زیبای تو در آینه دیدخبر از حالت آشفته حیران دارد