شمارهٔ ۳۹۹
تا رود جان از تن ما میرودداند این معنی به عمدا میرود
دل نگیرد بعد از این اینجا قراردلبرش هرجا هست آنجا میرود
خار دیبا ترسمش بر پا رودگر که خود بر فرش دیبا میرود
فوج غمزه جابهجا داده قرارترک یغمایی به یغما میرود
تا که گیرد فیضی از لعلش مسیحمردهسان سویش مسیحا میرود
اشک من هرشب به پروین عقد بستتیر آهم بر ثریا میرود
آن پسر را بر پدر بس فخرهاستفخر مردم گر به آبا میرود
دل ز کویش میکند عزم سفربلبل از گلشن به غوغا میرود
بر سر زلف بتان دل بستهایعمرت آشفته به سودا میرود
سر بنه بر درگه شاه نجفکار درویشانا به مولا میرود
لعل دارد از لب تو آب و رنگدر ز چشم ما به دریا میرود