شمارهٔ ۱۴۴
نام جانرا نتوان برد که جانان اینجاستمنه آن زلف که سودای دل و جان اینجاست
زاهد آمد زدر و دید بت حور سرشتگفت اینجا نه بهشتست که غلمان اینجاست
هر طرف حور وشی جام زکوثر بر کفدر گمانم که مگر جنت رضوان اینجاست
خضر خطت بلب لعل اشارت میکردتشنگان مژده که سرچشمه حیوان اینجاست
بور ای عقل که دل منزل عشق ازل استبگذر ای دیو که مأوای سلیمان اینجاست
غنچه خامش بنشین کان گل خندان آمدابر گو لاف مزن دیده گریان اینجاست
مست پیمان شکنم آمده پیمانه بکفجای بشکستن پیمانه و پیمان اینجاست
پیش زلفش نتوان سر بسلامت بردنگو زمیدان ببرد چون خم چوگان اینجاست
گفتی آشفته پریشانیت امشب از چیستچه کنم حلقه آن زلف پریشان اینجاست