شمارهٔ ۱۴۳
از شعله آه من جهان سوختتنها نه زمین که آسمان سوخت
این آتش و آب دیده و دلهم وهم بشست و هم گمان سوخت
کی سوز دلم نهان بماندزین داغ که مغز استخوان سوخت
این سوز نهفته درون راگفتم که بگویمش زبان سوخت
فریاد که پیک آه مجنوندر قافله بود کاروان سوخت
این خضر که بود کاندرین راهاز آب حیات همرهان سوخت
آه دل من شدت عنان گیرهشدار که اسب وهم عنان سوخت
مرغ دل من بسینه از شوقققنس صفت اندر آشیان سوخت
بلبل زفراق گل چو نالیدتنها نه که باغ باغبان سوخت
میخواست که سوز عشق سنجدآشفته مرا بامتحان سوخت
نه عقل بجا بماند و نه دیناز شعله عشق این و آن سوخت