شمارهٔ ۵۰۶
اسیر عشق شدن عقل را قرار نبودنظر به منظر خوبان به اختیار نبود
قرار داد که من بیقرار او باشمدریغ و درد که آن عهد برقرار نبود
ندانم اینکه دلم صیدِ نیمبسملِ کیستبه دشتِ حُسن جز آن ترک شهسوار نبود
ز سلسبیل لبت بس که باده گشت سبیلجز آن دو نرگس بیمار در خمار نبود
به ناز آمد و دامنفشان ز من بگذشتمگر که خرمن خاکی به ره غبار نبود
هزار گل ز گل از فیض نوبهار دمیدبه غیر لاله در این باغ داغدار نبود
چهار طبع مخالف به شمع عرضه نمودبه مشربش به جز از نار سازگار نبود
چه شد که صومعه بربست و میکده بگشودکه این گمان به تو ای دور روزگار نبود
مگو ز گفتنِ حق داده باد سِرّ حلاجسزای کاشف اسرار غیر دار نبود
اگر نه خلق نبی بود و ذوالفقار علیبه خلق سِرّ خدا هرگز آشکار نبود
اگر نه عفو تو بودی سزای بندگیاتکه بود کز عمل خویش شرمسار نبود
نبود کار تو مدح حیدر آشفتهتو را بهر دو جان هیچ افتخار نبود
اگر نه داغ توام بود زیب پیشانیمرا به کعبه و بتخانه اعتبار نبود