شمارهٔ ۱۵۲
مگر لیلی میان کاروان استکه مجنون در قفای ساربان است
نه تنها من در این وادی اسیرمکه بس کشته در این ریگ روان است
سلیمانی تو و باد است ناقهتو خورشیدی و محمل آسمان است
چگویم آن عماری چیست و آن مهبود جسمی که جانش در میان است
منجم گو بیا و ین طرفه بنگرکه بر مه عنبر تر سایه بان است
بنا میزد زماه پرنیان پوشکه عارض از حریر و پرنیان است
حجاب چهره کردی زلف مشکینو یا روزیست کاندر شب نهان است
بنه کوه و منه بار غم هجرکه این بارم بجان و دل گران است
کشم جور و ندارم رشگ بر غیربحمدالله بتم نامهربان است
نخواهم پا کشیدن از در توسری کاندر وفا کردم همان است
زمانی را که عشقم کرد تمکینبگفتم عقل را آخر زمان است
محبت کشتم و بر دشمنی دادوفا کردم جفا پاداش آن است
اگر پیرم من آشفته غمی نیستکه بر سرسریم از آن جوان است