شمارهٔ ۱۱۱
با نکویان عاشقان را آشنایی مشکلستپشّه را پرواز با فر همایی مشکلست
مرغ شب را دیدن مهر منیر آمد محالاز گدای رهنشینی پادشایی مشکلست
جسم و جان را لاجرم روزی جدایی اوفتدلیکن از جانان دل و جان را جدایی مشکلست
بگسلد هر قید را سرپنجه دست اجللیک عاشق را ز عشق تو رهایی مشکلست
قطره ناچیز را گو لاف عمانی مزندعوی خورشید و جرم سهایی مشکلست
مدعی را گو مزن دم از مقامات علینیست را البته لاف از کبریایی مشکلست
گرچه از خون نافه در ناف غزال آمد پدیدلیک هر خون را دم از مشک ختایی مشکلست
شبنمی با خور نمیتابی دم از هستی مزنزاغی و با طوطیت این ژاژخایی مشکلست
مردهٔ مرده تو را با معجز عیسی چه کار؟بندهٔ بنده تو را لاف خدایی مشکلست