شمارهٔ ۸۲۱
مقبول میفروش گر افتاد خدمتمشاید ملک زند بفلک کوس دولتم
خضر خطت چو راهنما شد بر آن دهاناز دل ببرد وحشت ظلمات حیرتم
آلوده بود خاطرم از لوث کید و شیدپیر مغان بشست بدریای رحمتم
مفطور جام می نه من امروزم ای حکیمکز می سرشته اند زآغاز فطرتم
من خود بطیب نفس نیم طالب لبتکامد معاش تنگ زدیوان قسمتم
دیدم که شمع محفل بیگانگان شدیاز فرق سوخت تا بقدم نار غیرتم
تیر دعا نهفته ام اندر کمان بسیاندر کمین نشسته مهیای فرصتم
من آشنای دیرم رندان پاک بازچون میروم بکعبه گرفتار غربتم
آشفته راست دادن جان آرزوی دلدر خاک کویت ار بدهد مرگ مهلتم
هر چند ذره ام ننشینم مگر بمهراز یمن عشق دوست بلند است همتم
عمریست کز سگان تو دارم خط قبولایدست حق مران تو خدا را زحضرتم