شمارهٔ ۸۲۲
ثمر از نخل عیش دَهْرْ غیر از غم نمیبینمبه جز حرمان ثمر از کشتهٔ عالم نمیبینم
مسیحم گر طبیب آید که جز دردت نمیخواهمکه غیر از زخم پیکانت به دل مرهم نمیبینم
دمی گر همدمم باشی و بگذاری لبم بر لبهمان دم جان دهم چون جز لبت همدم نمیبینم
نشسته میکشان غمناک گرداگرد میخانهبهشتست این چرا در او دل خرم نمیبینم
چه طوفان دید دوش از اشک یارب مردمِ چشممکه امشب هفت دریا را به جز شبنم نمیبینم
ببستم دیده بر اغیار بگشودم در دل راکه بینم یار بیاغیار آن را هم نمیبینم
نپندارم ملک چون ما بود سرمست عشق توکه من این ذوق را جز در بنیآدم نمیبینم
گدای کوی میخانه بسی خاتم به جم بخشدبه دست جم اگرچه غیر یک خاتم نمیبینم
در تو برتر از عرش است ای دست خدا الحقکه من عرش برین را آنچنان اعظم نمیبینم