گنج

شمارهٔ ۳۶۱

قافیه: مبراید۸ بیت
ماراست دوست یک دو جهان جمله دشمنندیک سینه پیش نه همه گر تیر میزنند
ای سرو سرفراز که در باغ دلبریآزاد خلق و دست تعلق بدامنند
بگذر بسومنات تو بت روی سیم تنتا نقش بت زبتکده کفار برکنند
مرهم از آن دو لب مطلب دغدار عشقکاینان بزخم خلق نمک میپراکنند
گفتم چه پیشه اند دو چشمت بغمزه گفتایشان برای کشتن مردم معینند
لبریز شد زباده عشق تو جام دلبر گو بشیخ و شحنه که آن جام بشکنند
نام تو برد مطرب و در بزم صوفیانمن گوش بر سماع و همه چشم بر منند
آشفته احولان نشناسند سر حقشاید اگر بدیده احمد نظر کنند