شمارهٔ ۳۶۰
ساقیا زان می کهنه که مه نو سرزدرفت غم پیک طرب حلقه زنو بر در زد
سفری شد صفر و ماه ربیع آمد بازشد زره خار غم و نوگل شادی سرزد
بسته بد خون دو ماهه بگلوی میناساقی از ماه نو امروز بر او نشتر زد
گردش جام طلب گردش گردون فانیستغلط است اینکه کسی تکیه به هفت اختر زد
چار مادر بهل و هفت پدر و این سه پسرصادر از کف بنهد عارف و بر مصدر زد
سعد و نحس زحل و مشتری از بیخبریستباخبر باش که از نظره ساقی سر زد
ساقی آمد بصفا نقل و می و ساغر دادمطرب آمد بنوا چنگ نی و مزمز زد
خوندل چند توان خورد در این دیر چو خمخنک آن کاو زکف ساقی ما ساغر زد
یار بیرنگ برنگ دگر آمد در بزممطرب عشق در این پرده ره دیگر زد
بود آن ماتم از او شادی و عشرت هم از اوستسرزد آن روز زتن باز بسر افسر زد
گاه در بتکده و گاه بدیر و بکنشتگه حرم گه بمنی گاه ره مشعر زد
نیست از چشمه خورشید چو آگه ذرهلاف هرگز نتواند زشناس خود زد
ذات نشناخته پرداخت بتوصیف صفاتدید مظهر نتوانست دم از مظهر زد
همه جا سیر کنان گشت به تغییر لباسخیمه سلطنت آنگاه در این کشور زد
طوس را پرتو او جلوه سینا بخشیدرب ارنی چو کلیم از همه عالم سر زد
سر زند کار الهی گهی از عبدالهچون نکو مینگری باز سر از داور زد
ساخته آشفته زخاک درت اکسیر مرادسیم و زر ساخته و سکه تو برزر زد