شمارهٔ ۱۰۴۹
فصل گل گفته واعظ نکنی می نوشیوقت آنست که سجاده بمی بفروشی
چشم مست تو زنو عربده آغاز کند زلف و ابروی تو گفتند زبس سر گوشی
چون بخود آیم و هشیار شوم کاندر بزمساغر چشم توام داد می بیهوشی
خیز چون ساغر می لب بلب یار بنهچند با این دل پرخون تو چو خم در جوشی
چنگ زد در خم آن زلف زقلب آشفتهجای آنست که چون چنگ بجان بخروشی
مه من گر شودت مشتری ای یوسف مصرخویشتن را چو غلامان حبش بفروشی