شمارهٔ ۵۹۳
دل چو افغان برکشد پروا نمیدارد زکسمرغ عاشق را نه بیم از بند باشد نه قفس
عشق چون در دل نشست اندیشه غفلت خطاسترند کز می مست شد پروا ندارد از عسس
دیده را نبود نظر جز جانب منظور دلمنظر دل لاجرم خلوتگه یار است و بس
از همچو مشتری گر عار دارد شکرییا شکر پنهان کند یا پر ببندد از مگس
باغبان ما را مران از گلشن کوی نگارکاب و رنگ او نکاهد از هجوم خار و خس
محمل لیلی مگر در ره بود ای ساربانکامده دل در بر مجنون بافغان چون جرس
تا توئی در محفل آشفته غزلخوانست و مستبا حضور گل نبندد بلبل شیدا نفس
کاشف اسرار یزدان مشعله افروز طورآنکه ساجد کرد موسی را زانوار قبس
گل علی مرتضی و جای او گلزار دلبلبل طبعم به مدح او نواخوانست و بس