شمارهٔ ۲۵۶
مرا جز عشق و سودای تو دین نیستکه در آیین ما دین غیر از این نیست
کمانداری در این لشکر ندیدمکه جان خستهای را در کمین نیست
کجا یارا که پیش حکم و رایشکه تا گویم چنان است و چنین نیست
از آن غم را که به شادی میگزینمکه جایت جز دل اندوهگین نیست
خطا گفتم که چشم مستش آهوستکه این آهو به تاتار و به چین نیست
عجب نبود بر آن لب شور اغیارکه بی زنبور هرگز انگبین نیست
نجوشد شهد هرگز از نمکزارمیان برگ گل ماء معین نیست
زدست ساقی ما هر که می خوردبه فکر سلسبیل و حور عین نیست
به صورت آدمی لیکن ز نوریکه این خاصیت اندر ماء و طین نیست
اگرچه خصم دعوی کرد جا هستولیکن سحر با معجز قرین نیست
اگر خاتم ز جم بربود دیویبه معنی صاحب تاج و نگین نیست
مهل آشفته ساید جبهه بر خاککه جز داغ تو او را بر جبین نیست
علی مولای ما تا صاحب عصرجز اینم اولین و آخرین نیست