گنج

شمارهٔ ۵۶۲

زشهر تا مه بیمهر من شده است مسافرمرا بر آتش غم همچو دود ساخت مجاور
مه دو هفته من ماههاست در سفرستیزشهر کی قمری جز مهی شده است مسافر
بهفت دفتر و آثار هر ملل که رسیدمبهر کتاب شده منکران عشق تو کافر
به نرد عشق تو خوش باختیم عقل و دل و دینکه پاک باز نکوتر بود حریف مقامر
بفکر امر خطریست هر کسی و مرا خودنکرده جز خطر عشق تو خطور بخاطر
نه ماه راست چوسروت چمان قدی متمایلزسرو کی بدمد گل بدین صفت متواتر
وفور نعمت حسنت ندیده است هماناکه گفت نعمت باغ بهشت آمده وافر
من و محبت تو غیر از این بگو عملم کواگر چه زاهد شهر است بر عمل متظاهر
حساب روز قیامت چو با تو شد سر وکارشچه غم بفسق گر آشفته تو شد متجاهر
سحر زهاتف غیبی شنیدم این که همیگفتعلیست باطن و ظاهر علیست اول و آخر
تو را جواهر منظوم چون نثار علی شدسزد نثار بیارندت ار ز عقد جواهر