شمارهٔ ۴۰۸
تاکی کمان نماید و پیکان نهان کندصیدی که رام اوست چرا امتحان کند
در باغ غیر سرو قدش تا بکی چمدعشاق را چو فاخته کو کوزنان کند
تیر نظر بعمد بزد چشم او بدلترکست و آزمایش تیر و کمان کند
قیفال چشم میزند از نشتر مزهچشمش که خون زمردم دیده روان کند
خاکش دهد حیات ابد همچو آب خضرخرم کسی که جای بکوی مغان کند
لیلی بخواب ناز بمحمل خدای رامجنون براه بادیه تا کی فغان کند
بلبل اگر هزار زبانش بود بباغاز وصف گل چگونه حدیثی بیان کند
گر عشق زورمند نبخشد باو مدداشتر کجا تحمل بار گران کند
بر جای آب خضر زمیخانه خورده آبعمری اگر خضر بجهان جاودان کند
خون دلم بشیشه و سرخوش بیاد دوستکو محتسب که بیند و مستم گمان کند
آن نوجوان کجاست که پیرانه سرشبیمستم ببر بگیرد و بازم جوان کند
ایزد پی پناه خلایق بروز حشرخاک نجف زحادثه دارالامان کند
آتش زنم بشعله برق از شرار دلگر خوش را بناله من همعنان کند
یعقوب را چو مژه بیارند از پسرکحل البصر زخاک ره کاروان کند
آن را که طوف کعبه مقصود دست دادکی یاد خار بادیه و رهروان کند
گفتم زمان وصل کنم نقد جان نثارآشفته تا که نقد بقا را ضمان کند