گنج

شمارهٔ ۴۴

قافیه: نشرا۸ بیت
گر فهم کند طوطی شیرین سخنش رابر تنک شکر نیک گزیند دهنش را
آن لب که در او هیچ مجال سخنی نیستکس را چه دهن تا که بگوید سخنش را
ترسم که کند رنجه تنش را ورق گلاز نکهت گل گر بکند پیرهنش را
از سلطنت مصر کند میل تک چاهیوسف نگرد باز چو چاه ذقنش را
آئی چه مسیح ار بسر خاک شهیداناز شوق تو مرده بدراند کفنش را
شیرین که دریدی شکم از خنجر خسرومیخواست ملاقات کند کوهکنش را
از نی شکر آرد بهوای لب نوشتآشفته به بین خامه شکر شکنش را
نخلش ندهد بار بجز میوه مدحتکز مهر تو داد آب همه بیخ و بنش را