شمارهٔ ۴۵
جامه پوشید و بیاراست قد رعنا راپرده افکند وعیان کرد رخ زیبا را
ترک یغمائی اگرغارت یکخانه کندنازم آن را که به یغما ببرد یغما را
هر که دارد چو تو غلمان بهشتی امروزهوس جنت و حورش نبود فردا را
چشم مخمور شراب است گرت از می دوشساقی لعل تو بگرفته بکف صهبا را
برسر کوی تو گاهی چو صبا میگذرمزهره ی کو که نهم بر سر کویت پا را
آخر ای مجمع خوبی و لطافت روزیزان خم زلف بجو حال دل شیدا را
ای حکیم از چه کنی منع از آن رخسارممنع از دیدن خورشید مکن حربا را
پرده بردار که تا پرده مردم بدریتا دگر عیب نگویند من رسوا را
گفتی آشفته زسر آتش سودا بگذارگرچه سر میرود از سر ننهم سودا را
من که مستم زشراب غم عشق حیدرپشت پائی زده ام دنیی و هم عقبی را