شمارهٔ ۴۳
چند غواص بری گوهر عمانی راطلب از شط قدح جوهر رمانی را
نقش روی تو به چین برده مبرهن کردمتا که بر صفحه شکستم قلم مانی را
به نگه راز درون مردم چشمت دانستاین سیه از که بیاموخت زباندانی را
زاهد شهر از آن مجتنب آمد ز شرابکه محک آمد می جوهر انسانی را
عندلیبی که به گلزار و به گل نغمهسراستاز گل روی تو آموخت نواخوانی را
موج دریا ببرد طالب گوهر به شعفبخرد طالب جانان خطر جانی را
قرص خور را برباید ز سر خوانِ فلکچند درویش خورد انده بینانی را
عندلیبا تو چو آشفته گل باقی جویبیهده یار چه خوانی تو گل فانی را
علم نصر من الله بکش از نام علیتا بسوزی ز شرر رایت عثمانی را