گنج

شمارهٔ ۴۰

وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)قافیه: ازرا۱۱ بیت
مطرب به رقص آورده‌ای آن لعبت طناز راگو زهره بشکن در فلک از رشک امشب ساز را
در بزم اگر تو شاهدی زاهد گذارد زاهدیآری برقص از بی‌خودی صوفی شاهدباز را
بینند گر آهو بچین از تیر صیدش می‌کننددر چین و موی او ببین آهوی تیرانداز را
من عاشق آن مهوشم مفتون موی دلکشمعاشق که رسوا می‌شود پنهان ندارد راز را
آمد به باغ آن گل‌بدن با نغمهٔ صوت حسنای گل تو بگریز از چمن بلبل مکش آواز را
بر تربتم روزی بیا از عشق برگو ماجرابشنو زهر بندم جدا چون نی همین آواز را
چون شهد ریزد در آن دو لب آشفته نبود بس عجبخواند اگر کان شکر کس بعد از این شیراز را
دارد عجایب‌ها بسی این عشق سحانگیز ماصعوه به جنگل می‌درد در دشت او شهباز را
من صید پر بشکسته‌ام در دام عشقت خسته‌امچون بند بر پا بسته‌ام امکان کجا پرواز را
در عشقت ای پیمان‌گسل از گریه کی گردم کسلشب تا سحر با خون دل بیرون کنم غماز را
ای شهسوار لافتی در دام نفسم مبتلابر دفع سحر مفتری بگشا کف اعجاز را