گنج

شمارهٔ ۴۱

قافیه: وشمرا۹ بیت
پند بیهوده مگو ناصح بیهوش مراآتشی هست که می‌آرد در جوش مرا
ضیمران رویدم از گلشن خاطر همه شبدر ضمیراست چه آنزلف بناگوش مرا
همه شب دست در آغوش رقیبان تا صبحوه که یکشب نشدی دست در آغوش مرا
روزگاریست که چون خاک نشینم برهتکردی از صحبت اغیار فراموش مرا
نه پس از هجر بود وصلی و نوش از پس نیشخورده ام نیش بسی لطف کن آن نوش مرا
گفت آشفته تو با من چکنی حور طمعیوسفم من بزر ناسره مفروش مرا
رحمی ای ساقی میخانه وحدت رحمیبیکی ساغر مستانه ببر هوش مرا
سرو گو جامه سبز چمنی را برکنکه چمد در چمن آن سرو قباپوش مرا
دوش بود آن بر دوشم همه شب در آغوشکی رود از نظر آن لطف بر دوش مرا