گنج

شمارهٔ ۱۴۱

قافیه: انتراست۱۴ بیت
ای سر زلف سیه هم دست و همدستان تراستجان و دل در بند داری هم دل و هم جان تراست
جادوئی و سحر ساز و اژدهای سحر خواروز رخ دلدار دست موسی عمران تراست
یک جهان دیوانه داری ای تو زنجیر جنونهر چه خواهی کن بمردم درد و هم درمان تراست
نه زره سازی همین اعجاز داود است و بستو زره سازی زعنبر معجز و برهان تراست
حاجب باغ بهشتی پرده دار جنتیدر نظر اهریمنی و منصب رضوان تراست
کافرت زنار سازد مسلمت سبحه کندگر بصورت کفری اما باطن ایمان تراست
در دل شب روز آری روز سازی نیمشبکافتاب و ماه اندر آستین پنهان تراست
زیر هر تاری زمویت گردن روئین تنیبس عجب نبود کمند رستم دستان تراست
گوی سیمین فلک آویزه چوگان تستهان بزن گوئی که اینک گوی و هم چوگان تراست
زنگیان را سروری ملک حبش را قنبریبر سرمه افسری و رایت کیوان تراست
بئده شیر خدائی خواجگی کن در جهانزان ید و بیضا که داغ زاده عمران تراست
چون سرو سامان آشفته بسودای تو رفتشایدش مجموع داری چون سر و سامان تراست
گر ببخشائی بهشتم ور بسوزی در جحیمپیش حکم تو بود یکسان که این و آن تراست
ای مهین دست خدا ای باب علم مصطفیاین ثناخوان گر بود دانا و گر نادان تراست