شمارهٔ ۱۴۰
خورشید رخت زیر خم زلف نهانستلیکن چه نهانی که بشب ماه عیانست
چشم تو چو ترکیب کماندار که از زلفآویخته پیوسته کمندش بکمانست
لعلت سخنی گفت و یقینم شده حاصلدر جوهر فردی که همه وهم و گمانست
سودست بسودای تو سر دادن عشاقکی عاشق صادق بغم سود و زیانست
یک بوسه از آن لعل می آلود خدا راکان شکر و یاقوت دوای خفقانست
غم نیست کسی را که بهشت است نشمینکی پیر شود هر که اسیر تو جوانست
چون زردی رخساره نشانی بود از عشقعشاق تو را زان همه رنج یرقانست
هر صبح بگلزار هوا غالیه بیزاستتا زلف که در راه صبا مشک فشانست
ما نیک بجستیم نشان تو در آفاقرنگی نه که گوئیم که بهمان و فلانست
انوار تو در جمله ذرات هویدابیش از همه در مهدی وهادی زمانست
دیدن نتوان هیچت و پیداست که هستیچون روح که اندر تن و معنی نه بیانست
تا ساقی دور است شه بزم ولایتآشفته کجا چشم بدست دگرانست