گنج

شمارهٔ ۱۱۷۵

بی‌غیر میسر شودت گر لب کشتیبا غیر از آن به که برندت به بهشتی
غلمان چو ندیم است به هر گوشه بهشت استبی‌دوست بگویید چه حور و چه بهشتی؟
ناچار بود منزل تو روضه رضوانآن دم که در آغوش کشی حورسرشتی
مقصود زیاری است که هر خانه تجلی استچون ره به حرم نیست کنم طوف کنشتی
ای کنگره کاخ تو رفته به ثریافردات به ایوان که ببستند که خشتی
ز آیینه صافی چه کدورت بری ای دل؟کای زنگی بدروی ز آغاز تو زشتی
ای دست خدا دست به دامان تو دارمتا نامه آشفته‌ات از سر بنوشتی