شمارهٔ ۴۳۰
صحبتی از جان مگر در پیش جانان گفتهاندنور پیدا را حدیث از نار پنهان گفتهاند
قصه دلهای زار عاشقان با زلف توگرچه جمعی گفتهاند اما پریشان گفتهاند
سر بلند است ار سرش بر دار یاسا میزندچون گدایی را شکایت پیش سلطان گفتهاند
تیره خاکی در بر اکسیر اعظم بردهاندنام دیوی زشت را نزد سلیمان گفتهاند
با لبت گفتند درد دل مرا از دشمنیدوستی شد درد را چون بهر درمان گفتهاند
اشتیاق پیر کنعان بهر یوسف بردهاندحالت بستان جنت را به رضوان گفتهاند
همچنان گفتند کآمد یارت امشب در وثاقمژده تشریف یوسف را به زندان گفتهاند
عشق را سودا شما رند ار حکیمان عیب نیستآنچه را با چشم ظاهر دیدهاند آن گفتهاند
سر پنهان دل ار مانده است آه و آب چشمهر دو در یک لمحه از سر تا به پایان گفتهاند
گر به دل مدحت بسی گفتند از اهل سخندلنشینتر آمد آن مدحی که از جان گفتهاند
شیخ گفت آشفته در وصف علی کرده علوبیش از این میدانمت جانا که ایشان گفتهاند