شمارهٔ ۹۰۳
بخرند ناز معشوق به جان نیازمندانبه مژه چو شمع گریان و به لب چو صبح خندان
نظری که وقف باشد بنگاه جادوی توبرود زره ازین پس بفسون چشم بندان
نکنی بعاشقی عیب گرش قدم بلغزدکه بعقل استوار است قرار هوشمندان
تو چه شاهدی خدا را که دمی برقص آریهمه زاهدان و مستان همه عابدان و رندان
بسیاه چال هجران همه شب بود زلیخانه که یوسف است تنها بمیان و بند و زندان
چو تو دلپسند آئی چه غم از جفای دشمنکه بجان و دل پسندیم ستم زناپسندان
اگر از حدیث مجنون سخنی کند محدثبگزند دست حیرت همه عاقلان بدندان
بلباس زرق آشفته مرو ببزم مستانکه تو گرگی و نشائی بلباس گوسفندان
تو مگر به جد درآیی به پناه آل طهکه همه جهان بگریند و تویی به ذوق خندان